امروز تولد آرمان پسر کپل خودمه . از یکماه پیش مثل تقویم گویا اعلام می کنه تا ۱۲ بهمن چند روز دیگر باقیست . پسرم خیلی خوشحاله . عزیزم تولدت مبارک ایشاله ۱۲۰ ساله شی و خداوند بهت سلامتی و عاقبت به خیری عطا کنه .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 10:36  توسط اکرم
|
محض اطلاع یه سری از دوستان مهربان باید بگم من یه جراحی نه چندان مهم داشتم و علت غیبت این چند وقتم همین بوده . از همه ی اونایی که اومدن و نظر گذاشتن و فقط فرصت تائید نظراتشون رو داشتم ممنونم . چند شب پیش داشتم کانال کلیک ست رو نگاه می گردم اتفاقاً همون مدیر شبکه داشت صحبت می کرد یه چیزایی راجع به وبلاگ گفت که خیلی بهم برخورد . می گفت آدمای بیکار می آن واسه خودشون وبلاگ می سازن

( قابل توجه همه ی دوستای بیکارم ) وبلاگ یه چیز خصوصیه و این که اونایی که می آن توش می نویسند و چی می نویسند مسائلی است که به نویسنده ی اون مربوط می شه . نمی دونم ملیت ایرانی کی این چیزا رو می خوان درک کنند و هر چیزی رو بهانه ای برای توهین به دیگران قرار ندن .این چیزا رو محض اطلاع جناب فرهاد خان مدیر شبکه ی کلیک ست نوشتم .
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 9:21  توسط اکرم
|
دیروز بعد کلی بشور و بساب ساعت ۳ عصر بود که اومدم بشینم جدول حل کنم که صدای دینگ دینگ پیامگیر کوشیم بلندشد . دختر خاله جان بود که پیام داد ما داریم می ریم خونه دایی نمی آیی ؟ من هم از خدا خواسته سه سوته با بچه ها حاضر شدیم و رفتیم خونه ی دایی . آرمان که عملاً با اسکی رفته بود رو اعصاب فولادین اینجانب از بس زد رو شکمم که مامان پاشو بریم . مگه قول ندادی لازانیا واسه مون درست کنی . من از این غذاهای دایی اینا دوست ندارم . مامان اجتماعیم رو نیاوردم تازه علوم هم می خواد بپرسه ( این پروسه های آرمان خانه وقتی می ریم یه جایی واسه رسیدن به کامپیوتر . آخه فقط ۵ شنبه و جمعه کابل های کامپیوتر رو می ذارم جلو دستشون ) حالا کیفش رو با خودش آورده بود . پارمیدا هم که آویزان از من . آخرش هم دستش گیر کرد به گوشواره ام و گوشم رو پاره کرد . این هم از این . خلاصه با همه ی این اعصاب خوردیها کلی گفتیم و خندیدیم . چند بار هم زن دایی گفت زنگ بزن به حسن تا بیاد من هم آنتن ندادن رو بهانه کردم آخر شب هم عین گوسفند ریختم رو هم توی ماشین دایی و ما را در حالی که از شدت فشار کج و کوله شده بودیم رسوند دم خونه . دایی و خاله موندن تا منو بچه ها بریم تو اما ... هر چی ما کلید رو چرخوندیم در باز نشد تو نگو کلوم( پشت دری ) رو انداخته . از حربه ی خودم واسه شبهایی که نیست استفاده کرده بود . ما هم در زدیم آن هم چه در زدنی . دو تا از همسایه ها کله هاشون رو از در خونه هاشون آوردن بیرون و از نوع نگاه با اون سر و روی ژولیده فهمیدم که دارن به ما می گن ........ این چه وضع در زدنه . خلاصه کل کوچه مطمئناً بیدار شدن و یه عده شون هم که دیدیم اومدن در خونه هاشون رو باز کردن که یعنی ما بیداریم شهر در امن و امان است اگه توی مردم آزار نباشی . آخرش دایی دوباره اومده مونده دم خونه و بچه ها نشستن توی ماشین که داشتن می لرزیدن و زنگ زده به گوشی حسن اون هم بعد دو بار زنگ زدن گوشی رو برداشت و چند دقیقه ی بعد اومد در رو باز کرد و حتی حتی با دایی و خاله جون و زن دایی و دختر خاله که توی ماشین نشسته بودند سلام علیک نکرد و عین گاو برگشت . وقتی هم خوابیدیم بلند شد رفت توی حیاط و چنان در رو به هم کوبید که کچ کنار در ریخت ( صبح دیدم ) دیگه تموم . همین .
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 8:50  توسط اکرم
|
می خوام یه مساله ای رو باهاتون به مشارکت بذارم . سه ماهه حسن عملاً خودش رو از زندگی من و بچه ها حذف کرده و تمام هزینه های زندگی ( بجز کرایه خونه ) با خودمه . خدا رو شکر تا حالا مشکل خاصی نداشتم فقط تنها چیزی که من رو خیلی اذیت می کنه بی وسیله بودنه . می خوام یه پراید بگیرم اینطوری کلی از مشکلات ایاب و ذهاب خودم و بچه ها حل می شه و در واقع کلی از فشارهایی که رومه ازم رفع می شه . حالا یه مشکلی هست و اون هم اینه که حسن از یکی از پس اندازهام خبر داره و دیروز اومده می گه اون وامه بود که می خواستیم واسه زمین بگیریم ( منظورش همون پس انداز منه ) ضامناش رو جور کردم دفترچه ات رو بده تا کاراش رو انجام بدم . من هم بهش گفتم سه ماهه هیچ پولی به ما ندادی با حساب ماهی حداقل سه میلیون درآمدت الان ۹ میلیون پول کارکردته با اون پس اندازی هم که داری می تونی یه زمین خوب بگیری . ( می دونم که واسه عقد برادراش همه ی پس اندازاش رو داده اون هم بعنوان کادو و به قول خودش جای پدر برادراش بوده { ولی من هیچ خیری از پدرش ندیدم حتی پول لباس قبیله شون رو هم که از مغازه ی دامادشون واسه عروسی ما آورده بودن از اولین حقوق من با کلک پرداخت کردند .} درآمدش هم که کلهم خرج خونه ی مادره می شه ) یعنی در واقع به بی پولی خورده یاد من افتاده . در حال حاضر هم نیاز مبرم به یه وسیله نقلیه دارم و به خاطر شوهر زورگوم نمی تونم راحت یه وسیله بگیرم به نظر شما چیکار کنم ؟ الان ماشین بگیرم یا ماشین خریدن رو به یه وقت دیگه موکول کنم ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 9:8  توسط اکرم
|
نمی دونم چقدر به وجود معجزه و دست های پنهان خداوند در امور روزمره ی زندگی هاتون اعتقاد دارید . امروز اومدم فقط بگم خدایا شکرت . خدایا سپاسگذارم . خدایا تو تنها دادرس بنده هات هستی زمانیکه هیچ امیدی نیست و تمام امکانات هم نمی تونه مشکل رو حل کنه این تو هستی که اگه صلاح بدونی دروازه های نور و امید رو به سوی بنده هات باز می کنی و شراره های گرم زندگی و نوید جادوانگی و یگانیت رو به اونا هدیه می دی . امروز اومدم بگم ای خالق قادر شکرت که دافع جمیع بلیاتی . زمانیکه در بخش خصوصی یکی از بیمارستاهای مجهز ایران یکی از خبره ترین پزشکان این مرز و بوم زن داداشم رو عمل می کرده زن داداشم که حالت نیمه هوشیاری داشته می شنوه که دکتر می گه این چیزی که من می بینم هیچ امیدی به بهبودی این بیمار نیست . بالاخره دیروز دکتر جواب پاتولوژی زن داداشم رو می بینه و با کمال تعجب می گه اون چیزی که من دیدم با این چیزی که توی جواب آزمایش دارم می بینم یه چیزی شبیه معجزه است . و خدا رو شکر جواب پاتولوژی این بوده که چندسلول میکروبی علت بیماری بوده که باز خدا رو شکر ختم به خیر شده . این هم معجزه ی خدای مهربون . خدایا شکرت که برگی از درختی نمی افتد اگر خودت نخواهی .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 10:44  توسط اکرم
|